مؤلف مجهول
58
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )
از اولاد حسن پادشاه تو صلهء رحم ما باشى ، چرا ما در معاونت تو نكوشيم ، و اين روش قومى و خويشى نيست كه تو پيش گرفتهاى ، و بنابر خويشى ما را با تو جنگى نيست . چون فرخ يسار شاه را به خونخواهى آبا و عنجد ( ؟ ) به قتل آوردى و ولايت شيروان را متصرف شدى ؛ ما نيز ولايت اردبيل را به تو بخشيديم . و ولايت بيگانه بسيار است به هر طرف كه مىخواهيد برويد و هر گاه مددى شما را ضرور شود ، اعلام نمائيد كه به خدمت روانه نمايم و اين معنى را حمل بر ضعف و بى - قوتى ما نكنيد ؛ من صلح را بهتر از جنگ ميدانم و الا [ اگر ] شما را غرور نخوت نگذارد كه پاى صلح پيش گذاريد خوش باشد ؛ ما نيز بيست هزار كس را آماده نمودهايم آنچه از قضاى حق تعالى پديد آيد راضى و شاكريم . چون نامهء الوند شاه به نظر كيميا اثر نواب گيتى ستانى رسيد ؛ فرمود كه در جواب نوشتند كه : از اولاد حسن پادشاه بىادبى و بىحرمتى و بىمر [ و ] تى بىسبب به اولاد شيخ صفى بسيار واقع شده و با وجود اين همه آزار كه رسيده ؛ نواب همايون ما از سر خون پدر و جد و پدر گذشتم و مرا داعيهء سلطنت و پادشاهى نيست و مىخواهم كه دين آبا و اجداد [ م ] حضرات معصومين را رواج دهم و تا جان در تن خواهم داشت ، در راه خدا و رسول و دين مبين شمشير خواهم زد تا حق به مركز خود قرار گيرد . مىبايد كه از روى صدق و اعتقاد درست ، دست بر دامن پاك حضرات ائمه زده و زبان را به ذكر كلمهء عليا ولى اللّه گويا گردانيده تا سعادت دو جهانى يافته و در ميان پادشاهان گوى سعادت برده باشى . و هر ولايت كه فتح كنم به نام تو سكه زده و خطبهء تو گفته شود و تو را برادر بزرگ دانم . و اگر از بىسعادتى اين سعادت را درنيابى خوش باشد ، بيا به ميدان كه خون برادر بىگناه خود را از تو خواهم گرفت . ديگر تو مىدانى و به هر كدام راضى شوى ما را اعلام كن و السلام .